
باز خستگي با فكر هاي روز خزان باز درد عشق باز ادمي پشيمان
اي خدا اين چه تكرار مكرريست كه عشق نقطه سياه زندگيست
اين چه ديدنيست باچشم گريون اين چه رفتن يست با دل خون
يادم امد كه روزي من بودمو تو روزي دل بودو شور عشق تو
ان روز ها من بودمو روز روشن تو رفتي ديگه روز معني نداره
بودنت برام خود بهاره رفتنت پاييز رو به يادم مياره
فردا را به دل باد بسپار كه امروزم نسوزد به ياد فردا
تو رابه هرچه تو گویی،به دوستی سوگند
هر آنچه خواهی از من بخواه صبر مخواه
که صبر راه درازی به مرگ پیوسته است
تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه
تو دور دست امیدی و پای من خسته ست
همه وجود تو مهر است و جان من مجروح
چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته است
محبوب من بیا!!!!!!!!!!!
تا اشتیاق بانگ تو در جان خسته ام شور حیات بر انگیزد
گفتم
نمیدانم که در قید چه هستی
طرفدار خدا یا بت پرستی
نمیدانم در این دنیای محشر
به چه عشقی چونین ساکت نشستی
گفت
طرفدار خدای عشقم ای یار
از این عاشق کشی ها دست بردار
که کار بت پرست بی وفایی
نه من که غصمه درد جدایی
گفتم
خدارا با تو هرگز نیست کاری
که تو خود ناخدای روزگاری
به روی زورقی درهم شکسته
مثل ماهی که رو ابرا نشسته
گفت
اگر من ناخدایم با خدایم
نه کن تو از خدای خود جدای
به تو محتاجم ای یار موافق
به تو محتاجم ای همراه عاشق
به تو محتاجم ای یار موافق
به تو محتاجم ای همراه عاشق
گفتم
خدای عشق تو داره خدایی
که تو دینش گناه بی وفایی
بگو رندانه میگویی صد افسوس
تو نور ماهی و من نور فانوس
تو هشیارانه گفتی یا ز مستی
نفهمیدم که در قید چه هستی
گفت
من غرق سکوتم تو بخوان
قصه پرداز تویی
من هیچم و پوچم تو بمان
سینه و راز تویی
به تو محتاجم ای یار موافق
به تو محتاجم ای همراه عاشق
گفتم
من غرق سکوتم تو بخوان
قصه پرداز تویی
من هیچم و پوچم تو بمان
سینه و راز تویی
من رو به زبانم
دم آغاز تویی

این روزها
این روزها عادت همه رفتن و دل شکستنه
درد تمام عاشقها پای کسی نشستنه
این روزها مشق بچه ها یک صفحه اشفتگی
گرد های روی اینه ها فقط غم زندگیه
مشکل این ستاره ها یک کم ستاره چیدنه
این روزها کار گلدونها از شبنمی شدنه
ارزوی شقایق ها یک شب کبوتر شدنه
این روزها اسمونمون پر از شکست بالیه
جای نگاه عاشقت باز توی خونه خالیه
این روزها کار ادم ها دلهای پاک و بردنه
بدش اونو گرفتن و به کسی سپردنه
این روزها کار ادم ها تو انتظار گذاشتنه
ساده ترین بهونشون از هم خبر نداشتنه
این روزها سهم عاشقا غصه بی وفایه
جرم تما مشون فقط لذت اشنایه
این روزها شمهای همه غرق نیاز و شبنمه
رو گونه هر عاشقی چند قطره بارونه غمه
این روزها درد همه ادمها فقط غم بیکسه
این روزها خوشبختی ما پشت مه نبودنه
این روزها دوستا هم دیگه با هم صداقت ندارن
یه وقتا تو زندگی همدیگه روجا میزارن
جنس دلهای ادمها ادمها این روزها سخت و سنگیه
فقط توی نقاشی ها دنیا قشنگ و رنگیه
این روزها جرم عاشقها شهر دل رو فروختنه
چاره فقط نشستن و به پای چشمی سوختنه
اسم گاله رو این روزها کسی دیگه نمیدونه
اما تا دلت بخواد اینجا قریب فراوونه
این روزها فرصت دلها برای عاشقی کمه
زخمهای این ستاره ها تشنه یاس مرحمه
این روزها اشکامون فقط فقط چاره بی قراریه
تنها پناه ادمها عکسهای یادگاریه
این روزها فصل قربت عشق و بید های مجنونه
بقضهای کال باغچه ها منتظر یه بارونه
این روزها دوستای خوب هم همدیگه رو گم میکنن
این روزها ادمها کمن پشت نقاب پنجره
کمتر میبینی کسی رو که تا ابد منتظره
حرف درگوشم بزن یارب من اینجا سوختم
دیده را بر جان فروختم باز من اینجا سوختم
ساکنان شهر من داد و فغان سر میدهند
مشک را بر لب و دندان خود چون آواز سر میدهند
عقل در چشمانشان چه داد و فریاد ها میکند
گوششان ندای حق هر مشکل را"چه حاشا میکند
در سماع و در زمین سوی خود راه باز کن برای ما ای خدا
خسته ام"دلشکسته ام"یادی از ما کن ای خدا
خدایا چه جور دوریشو تحمل کنم...![]()
![]()
دیگه طاقت ندارم
گونهام خيس از اشكو تو دلم غصه فراوون
هر كسي رد مي شه انگار منو اصلا نمي بينه
هيچ كسي حتي يه لحظه پاي حرفهام نمي شينه
هيچ كسي دلش نمي خواد جاي من باشه يه روزم
بايد اينجا تك و تنها تا هميشه من بسوزم
مني كه يه روزگاري واسه خودم كسي بودم
همه چي داشتمو اين جور غريب و بي كس نبودم
توف ولعنت به تو اي عشق كه منو ديونه كردي
خونه ي آباد من رو اين جوري ويرونه كردي


"بعدها"
مرگ من روزی فرا خواهد رسيد در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار الود و دور يا خزاني خالي از فرياد و شور
ديدگانم همچو دالان هاي تار گونه هايم همچو مرمرهاي سرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود من تهي خواهم شداز فريادو درد
خاك مي خواند مراهردم به خويش ميرسند از ره كه در خاكم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب گل به روي گور غمناكم نهند
بعد من نا گه به يك سو ميروند پرده هاي تيره دنياي من
چشم هاي ناشناسي مي خزند روي كاغذها و دفتر هاي من
در اتاق كوچكم پا مي نهند بعد من با ياد من بيگانه اي
در بر آينه مي ماند به جاي تار مويي،نقش دستي،شانه اي
بعدها نام مرا باران و باد نرم مي شويند ازرخسار سنگ
گور من گمنام ميماند به راه فارغ از افسانه ها و نام وننگ




