تبليغاتX
من بی تو تو بی من یعنی حسرت

2hamdam

مجید و فاطمه

2hamdam

http://2hamdam.blogfa.com

من بی تو تو بی من یعنی حسرت

من بی تو تو بی من یعنی حسرت

من بی تو تو بی من یعنی حسرت

دروجودم چیزی هست که تو را نجوا می کند
وتنهاعشق مرارهامیکندونوران
نگاهی است که توبه من روامیکنی
پس ای خورشیدشبهای امیدم
این عشق ونورراازمن دریغ نکن
وبرمن بتاب که بی تو
بی عشق تو بی نگاه تو
رو به غروب در حرکتم
مرا به طلوعی دیگر برسان
تقدیم به تک ستاره قلبم که نفسم با نفس او جان می گیرد و تا جان در بدن دارم فریاد میزنم که دوستش دارم

من بی تو تو بی من یعنی حسرت

من بی تو تو بی من یعنی حسرت
تقدیم به تک ستاره قلبم که نفسم با نفس او جان می گیرد و تا جان در بدن دارم فریاد میزنم که دوستش دارم
 نه دل را قرار ... نه تن را وجود مانده است ديگر هميشه هاي تکرار پايان يافت ...
ديگر نه آغازي است و نه پاياني ...
                        که اينجا پايان پايان است ...
 
|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 12:39 بعد از ظهر |

 

دیگه  عاشق  نمیشم ....دیگه  دروازه ی  قلبمو  میبندم  رو  همه  کس ....به  دلم  میگم  تنها  بهش  تا  اخر  عمر !!!!!

 

 

                               

چشمانه  من  ان  همه  اشک  را  بدرقه ی  راهت  کرد  تا  به  تو  بفهماند  که  دوستت دارم عزیییییزم !!!!

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 12:24 بعد از ظهر |
تا ابد با هم میمانیم

با تو بوده ام !....

            همیشه و در همه جا..

با تو نفس کشید ه ام   "با چشمان تو دیده ام ...

      مرا از تو گریزی نیست!

                 چنان که جسم  را از روح..

       و درخت را از افتاب

       و  زمین را از اسمان

تو دلیل حیات من بوده و هستی!

                     و چنان با این دلیل زیسته ام که باور کرده ام

                علت بودنم تو هستیییییی. ..

             پاسخ من به اغاز و پایان زندگی این است!!!~>

            (( همیشه با توووو ))

 

                          زندانی

تن پوش تن زخمی من

آرامش خیال روزگاره

تک تک روزهای بیشماره

 ولی احساس قریبی در دلم

چنگ میزنه به روزنه خیال

خیالی سرد و مبهم

نگین انگشتری محال

 سازشی باید بست

سازشی قد غرور شکسته

سازشی با دنیای چهار گوشه بسته

  باید اینجا چال کرد همه آرزوها رو

باید اینجا بست دهان زاغها رو

باید اینجا شست همه ذهن ها رو

 اینجا اول صفره

اینجا شروع نداشته هاست

اینجا شروع داشتهای پرپر شده است

  اینجا مثل بادبادک سوراخ شده

مثل پنچری و به خاک اوراغ شده

مثل طوفان زدههای دشت لوت

مثل رنگ یک جاده مسدود

 
اینجا دستم را از پشت بسته اند

اینجا همه چی موی دماغم می شود

 حتی اون موش مرده که نشسته روی غذای ذهنم

و آن افتاب

که از روزنه دیوار می خشکاند چشمان خیسم را

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت 10:0 بعد از ظهر |

ای همراه بهترین روزهای زندگیم

نبودنت را باور نمی کنم

با اینکه می دانم محال ترین آرزوی من بوده ای


ای همسفر جاده تنهاییم

دیری است که به امید با تو بودن نفس می کشم

و به انتظار دیدار تو زنده ام

با اینکه بارها گفته ای دیگر برنمی گردی


ای هم درد با غصه هایم

هنوز هم شریک لحظه های غم و شادی من هستی

و من هنوز هم با کسی جز تو درددل نمی کنم

با اینکه می دانم در کنارم نیستی


ای هم دل با قلب شکسته ام

قلبم برای تو می تپد

و تنها تو می توانی مرهمی بر زخمهای کهنه اش باشی

با اینکه تو خودت قلبم را شکسته ای


ای همزبان بی صداترین فریادهایم

حتی وقتی سکوت تنها حرفی است که برای گفتن دارم

عشق تو را با تمام وجود فریاد می کشم

با اینکه می دانم گوشهایت صدای بی صدای دردهایم را نمی شنوند


ولی تو هر چه بی اعتناتر باشی من عاشقتر می شوم

من هنوز به عهد روز اول دوستی پایبندم

من هنوز هم به اندازه روز اول دوستت دارم

شاید هم خیلی بیشتر...

 

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت 9:53 بعد از ظهر |
سلام به دوستان خوبمون

بچه ها میخوام نظرتون رو راجب عشقو منطق رو بگید

اگه سر یه دو راهی باشید که یه طرف عشقو زندگیتونه و یه طرفه دیگه عقلتون کدومو انتخاب میکنید

عشقتون رو تمام وجودتون رو به خاطر عقل به خاطر چیزی که نمی دونید آخرش وصاله یا وداع ترک میکنید.....

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت 12:26 بعد از ظهر |

اری اغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه نا پیداست من دیگر به پایان نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 و ساعت 8:23 بعد از ظهر |

گریه کن جداییا ما رو رها نمی کنن

آدما انگار برای ما دعا نمی کنن

گریه کن حالا حالا باید از هم جدا باشیم

بشینیم منتظر معجزه ی خدا باشیم

گریه کن منم دارم مثل تو گریه می کنم

به خدای آسمونامون گلایه می کنم

گریه کن واسه شبایی که بدون هم بودیم

تنهایی برای سنگینی غصه کم بودیم

گریه کن سبک میشی روزای خوب یادت میاد

گر چه تو تقویمامون نیستن اون روزا زیاد

گریه کن برای قولی که بهش عمل نشد

واسه مشکلاتی که بودش و هست و حل نشد

گریه کن واسه همه واسه خودت برای من

توی بارونی ترین ثانیه حرفاتو بزن

گریه کن تا آینه شه باز اون چشای روشنت

واسه موندن لازمه فدای گریه کردنت...

            پروردگار کشور دل تو کجایی

       شکرت کنم هر شب شاید که بیایی

               من کدخدای روستای بی وفایان

   تو خالق بخشش بر هر کدخدایی

             من چون فقیری در به در، درکوچۀ درد

تو چون چراغی رهنما دل می گشایی

              معشوقۀ زیبای خوش صحبت که دارد

           چون لیلی و ویس و شقایق عاشقایی

              جان و دلم محتاج یک لبخند رویت

       شاید شفا گیرد دلم از بی وفایی

             هر چند گویم مصرع و شعر و ترانه

             کم باشدَت تعریف و تمجید و رباعی

              از بحر عشّاق گویدت هفت بیت رامین

                هفت می کند در جمع اعداد پادشاهی

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 و ساعت 7:9 بعد از ظهر |
با تمام وجود می پرستمت
|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 و ساعت 0:32 قبل از ظهر |
زندگی تارپودم هستی و نیستی عشقم گلم

   بازوانت را به مستی حلقه کن بر گردنم

          تا بلرزد زیر بازوهای سیمینت تنم

     چهره زیبایی خود را از رخ من وا مگیر

     جز به آغوش چمن یا دامن من جا مگیر

     من تو را تا بی کران ها

     من تو را تا کهکشان ها

     از زمین تا اسمان ها

     من تو را همچون  احورا

     من تو را همچون مسیحا

     همچو عطر پاک گلها

                              دوست دارم  می پرستم

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 و ساعت 0:7 قبل از ظهر |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ