جانی دارم وآن را فدایت میکنم
جانی دارم و آن را فدایت می کنم
بیستون سینه ام را خاک پایت می کنم
تورا می خوانم تو را که از خرابه های سرد سکوت به قصر سپید عشق هدایتم کردی
و از من برای خود عاشقی بی قرار و یاری با وفا ساختی ٬
تو را می خوانم که با صداقت عاشقانه ات با عشق پاکت با ناز و نیازت و با نگاههای پر تمنایت ... دلم را بردی .
تورا میخوانم که سالها در آرزویت بودم و چشم در راهت ٬ تو را که سالها در خیالم سایه ات را می دیدم و
طپش قلبت را احساس می کردم .
تو را میخوانم که همزمان با تولد ت در قلبم همگان را فراموش کردم و تمامی اسامی دیر آشنا برایم غریبه شد ند .
تو را می خوانم که تمامی لحظه هایم تو را میخواهند و برای عطر نفسهایت دلتنگی می کنند
دلت را به کسی بسپار که لیاقتش را داشته باشد
نگاهت را به کسی بدوز که قلبش برای تو بتپد
چشمانت را با نگاه کسی آشنا کن که زندگی را درک کند
سرت را روی شانه های کسی بگذار که از صدای تپش قلبت تو را بشناسد
آرامش نگاهت را به قلبی پیوند بزن که بی ریاترین باشد
لبخندت را نثار کسی کن که دل به زمین نداده باشد
رؤیاهایت را با چهره کسی تصور کن که زیبایی را احساس کند
چشم به راه کسی باش که تو را انتظار کشیده باشد
عاشق باش اما عاشق کسی که تک تک سلول هایش تقدس عشق را درک کنند
براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي
عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببینه.
براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن
.
براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو
نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن .
برای عشقزندگي كن ولي عاشقونه زندگي
کن براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي
.عشق خودت باش ولي خوب باش
مرا در بیتسون بر خاک سپارید تا شب ها
غم بی همزبانی را برای کوهکن گویم
بگویم:عاشقم.بی همدمم.دیوانه ام.مستم
نمی دانم کدامین حال و درد خویشتن گویم
از آن گمگشته ی من هم نشانی آور ای قاصد
که چون یعقوب نابینا سخن با پیرهن گویم
تو می آیی به بالینم ولی آندم که در خاکم
خوش آمد گویمت اما در آغوش کفن گویم

ديشب به آسمان خيالم نگاه كردم .
در هر ستا ره اش تو را ديدم و از صداي باد نام تو را شنيدم
از باغچه قلبم گلي چيدم تا به تو تقديم كنم
اما ناگاه
ستاره هاي خيالم همچون باران بر زمين چكيد
و باد از حركت ايستاد
به هر سو نگاه كردم تاريكي بود و تنهايي
فقط من بودم و ياد تو
من بودم و تنهاييم
من بودم و يك آسمان خالي
تنهاترين
بهانه زندگيم را به تو كه عهدت وفاست مهرت صفاست، در روزي كه محبت كيمياست، تقديم تو مي كنم.... راز صبوري را از نگاه پر عطشت فهميدم...
و
صفاي عشق را ... در دل بي كينه ات جست وجو كردمو
معناي تمام خوبيها را در چهره ات ديدمتو
مي ستايم... اگر يك لحظه نباشي...وسعت
قلبم پذيراي تمام غمهاي عالم مي شود.


لبریزم از حس دوست داشتن
دیگر جمله های دوستت دارم عاشقتم کفایت نمی کند
هنوز پیدا نکرده ام واژه ای را که لایق عشق ناب تو باشد.
هنوز پیدا نکرده ام واژه ای که گویای احساس من به تو باشد
نامت را آسمانی ترین می نهم اما نه باز هم شایسته ی تو نیست تو فراتر از آسمانی
آنقدر خوب و مهربانی آنقدر برایم عزیزی که نمی دانم تو را چه بنامم
فرا تر از گلواژه فراتر از عشق نمی دانم
دلم می خواهد زیباترین و با احساس ترین جمله های عاشقانه را بپای تو بریزم
اما چکنم زبانم قادر نیست
می بوسم خدایی که تورا برای من خلق کرد
می بوسم خدایی که فرشته تر از فرشته برای من خلق کرد

ترا می خواهم و دانم که هرگز به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف و روشن من این کنج قفس، مرغی اسیرم
ــــــــــــــــ
عاشقانه ترين نگاهم را روی قايقی از باد نشاندم و پارو زنان سوی تو
فرستادم وقتی به ساحل نگاه تو رسيد تو چشمانت را بستی و قايقم،
غرق شد.
ــــــــــــــــ
تو میری و من فقط نگاهت می کنم , تعجب نکن که چرا گریه
نمی کنم , بی تو یک عمر فرصت برای گریستن دارم اما برای
تماشای تو همین یک لحظه باقیست.

خیلی سخته عاشق کسی بشی اما اون ندونه حتی دردتو
از چشات نخونه قصه غمو،علت لرزش دست سردتو
خیلی سخته زندگی ات فنا بشه واسه دیدن یه لبخند رو لباش
واسه گفتن از امید و ارزو تو سیاهی غم انگیز شباش
من نیومدم بگم عاشقتم چون از این حرفا پر گوش همه
اشتباه که می گن گریه مرد روی زخمای تنش یه مرحمه
من نیومدم بگم تو هم بیا مثه قصه ها بریم از این دیار
یا که خیلی مهربون یه مدتی واسه من ادای عشقو در بیار
تو می خوای برنده باشی می دونم به همه می گم ببازن جلو پات
هرچی اسپند به اتیش می کشم تا که چشمت نزنن،بشن فدات
تو می خوای پرنده باشی می دونم یه نفس هوای خوشبختی می خوای
خودم اسمون هفتمت می شو ولی،تو فقط بگو باهام میای .....
معلم گفت الف :گفتم او....
معلم گفت ب:گفتم با او....... ......
معلم گفت ت :گفتم تنها عشق من و او...... ......
معلم گفت ج:گفتم جدایی بین ما هر گز......
.. .............
معلم گفت خ:گفتم خدای من و او.......... ...........................
معلم گفت د : گفتم دور شو............ .....
معلم گفت ع : گفتم عشق اولین و آخرین من اوست.......... ..............
معلم گفت ف: گفتم فدای او...........

تورا دیدم که همچون ماه بودی مرا در کوچه ها همراه بودی
مرا از غفلتم بیدار کردی که بر این غفلتم آگاه بودی
دلم همراه غیر تو ندانست برای این دلم دلخواه بودی
نبودی درد عشقم را تو درمان همیشه نه!ولی گه گاه بودی
دلیل ماندنم با این صبوری در این رنج وغم جانکاه بودی
درخشان وبلند وشادی افزا
در این تاریکی کوتاه بودی




