در انتظار وسال تو
بگذار حرفهایمان همچنان در نگاه من و در سکوت مبهم چشمان تو پاک باقی بماند، این
نهایت زیبایست برای من که هر لحظه به تو بیندیشم و شاید برای تو که بدانی، دلی برایت
بتپد و صمیمانه درودت بفرستد بگذار هر دو جدا از هم و دور از هم در شور و شوق دوست
داشتن ها، منتظر بمانیم که انتظار معنی وسیعی است در جریان زندگی........و چه سخت
است انتظار وصال تو
ازم پرسید بخاطر کی زنده ای؟
*با این که میخواستم داد بزنم به خاطر تو
*بهش گفتم به خاطر هیچکس
-دوباره ازم پرسید پس بخاطر چی زنده ای؟
*با این که دلم داد میزد بخاطر دل تو
*بهش گفتم بخاطر هیچ چیز
*منم ازش پرسیدم تو بخاطر کی زنده ای؟
-بهم گفت به خاطر کسی که بخاطر هیچکس وهیچ چیز زنده است
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد : تو به من گفتي :
از اين عشق حذر كن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!
با تو گفتم :
"حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پيش تو؟
هرگز نتوانم!
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم "
باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!
اشكي ازشاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد،
يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!


داشتم توي خيابان هاي شهر عشق قدم مي زدم گذارم افتاد به قبرستان
عشق خيلي تعجب کردم تا چشم کار مي کرد قبر بود . پيش خودم گفتم
يعني اين قدر قلب شکسته وجود داره ؟؟ همين طور که مي رفتم متوجه
يک دل شدم انگار تازه خاک شده بود . جلو رفتم و ديدم روي سنگ قبر چند
تا برگ افتاده کنار قبر نشستم و براش دعا کردم وقتي برگ ها را کنار زدم
ديدم .... اون دل همون کسي بود که باعث شده بود دل من خيلي پيش ها بميره
شبی آرام چون دریای بی جنبش
سکون ساکت سنگین سرد شب
مرا در قعر این گرداب بی پایان می گیرد
دو چشم خسته ام را خواب می گیرد
من اما دیگر از هر خواب بیزارم
حرامم باد خواب و راحت و شادی
حرامم باد آسایش
من امشب باز بیدارم




تویه کویر دور یه درخت خسته بود یه درخته ناامید که دلش شکسته بود
رویه اون درخته پیر یه طناب پاره بود اون طناب دار یه عاشقه بیچاره بود
شبی از شبای غم که هوا گرفته بود رفتنشو به کویر به کسی نگفته بود
رفت و رفت تا که رسید اون طناب دارو بست به دلش گفت که باید از دنیا دل گسست
طناب دارو گرفت دور گردنش گذاشت چشماشو بستو دیگه رو لبش خنده نداشت
اما پاره شد طناب تا جوونه قصمون بدونه که حتی مرگ نمیشه چاره ی اون
چشمش افتاد به درخت به طناب بوسه ای زد طناب دارشو کشت یه دفه ناله ای زد
ناله زد از بی کسی که فقط یه چاره داشت رنگ خود باوری رو تو خاطرش گاشت
رفت تا آخره عمر دست به خود کشی نزد به شبای بی کسیش رنگ خود باوری زد



يه طاق پارچه مشكي يه آگهيه ترحيم
يه دسته گل روي دري هميشه بسته
يه قاب عكس رو ديوار ساعته هميشه خوابيده
گلدون و پنجره هم كه دل شكسته
يه مرد بي هويت يه نامه ي وصيت
يه حلقه توي دست مرد خسته
رفتي و جات خالي شد تو خونم آتيشو باز كشيدي به جونم
يه عشقه نيمه كاره اشكاي باز دوباره
يه قبر بي ستاره ميونه يه شهر
يه سيني خرما از سنگ يه آدمه قريبه
سرده ولي ميسوزه باز تويه تب
جاي لباش رو لبهاش رفت و نشست سره جاش
زد زيره گريه با يه بوسه از لب
رفتي جايي كه هيچ كس نديده زندگي دنيا همش غريبه
شكوه از بي راهه هاي غربت ميدونم اينجا هم غريبه
يادته واست جون ميسپردم الكي تويه اغوشت ميمردم
ولي تو فقط يك دفه مردي كه بگي ديگه بازي رو بردم





