تبليغاتX
من بی تو تو بی من یعنی حسرت

2hamdam

مجید و فاطمه

2hamdam

http://2hamdam.blogfa.com

من بی تو تو بی من یعنی حسرت

من بی تو تو بی من یعنی حسرت

من بی تو تو بی من یعنی حسرت

دروجودم چیزی هست که تو را نجوا می کند
وتنهاعشق مرارهامیکندونوران
نگاهی است که توبه من روامیکنی
پس ای خورشیدشبهای امیدم
این عشق ونورراازمن دریغ نکن
وبرمن بتاب که بی تو
بی عشق تو بی نگاه تو
رو به غروب در حرکتم
مرا به طلوعی دیگر برسان
تقدیم به تک ستاره قلبم که نفسم با نفس او جان می گیرد و تا جان در بدن دارم فریاد میزنم که دوستش دارم

من بی تو تو بی من یعنی حسرت

من بی تو تو بی من یعنی حسرت
تقدیم به تک ستاره قلبم که نفسم با نفس او جان می گیرد و تا جان در بدن دارم فریاد میزنم که دوستش دارم
|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 و ساعت 2:49 بعد از ظهر |
|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 و ساعت 10:29 بعد از ظهر |

اولین عشق تو

يادت هست روزي كه براي اولين بار يكديگر را ديديم و دست به دوستي زديم تو گفتي اولين عشق من هستي و من گفتم كه تو آخرين عشق من خواهي بود.هر دو راست ميگفتم زيرا تو مرا اولين عشق خود دانستي و من آخرين عشق خود.هر دو همديگر را دوست ميداشتيم و خيال ميكرديم كه ما فقط براي هم آفريده شده ايم و تا ابد نيز خواهيم بود ولي افسوس كه تو زود اين عهد را فراموش كردي و در آخرين كلامت گفتي مگر ممكن است تا ابد فقط به يك نفر بيانديشيم.

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 و ساعت 10:27 بعد از ظهر |

ترا در کدامین وادی عاشقان بجویم ؟

در گلزار عاطفه شقایقهای عاشق از تو می گویند و لحظه های زیبای با تو بودن را حس می کنند . تو مرا

از غریب بودن و غریبه شدن نجات دادی و نورهای عاشقانه وجودت را به رویم تاباندی و دستهایم را پر از

بوی عشق کردی .... ای که بی تو مثال درختی بی بارم !

هر روز که طی می شود بیش از پیش وسعت بالهای آبیت را در درون دریای بیکران نگاهت در می یابم .

گویی حتی موجهای تلاطم نگاهت نیز آبهای مهربانی به ساحل نگاه من هدیه می دهند . با تو می توان

دستهای سرد زمستان رنج را با زنجیر عاطفه ذوب گردانید .......

با تو می توان برای تمام لحظات عاشق بود ..... ولی بی تو ...... هر گز . !

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 و ساعت 10:26 بعد از ظهر |
|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 و ساعت 10:25 بعد از ظهر |

 هرگز حسرتي در هيچ کجاي دنيا اين چنين يکجا جمع نمي شود که در

 

 همين سه واژه کوتاه : " او دوستم ندارد.....

 

 

مشکل فقط همین بود دوستم نداشتی

 

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 و ساعت 10:23 بعد از ظهر |

 اگه يه روز رفتي و ديگه برنگشتي به توقول نميدم که منتظرت بمونم .

 

اما ازت مي خوام وقتي برگشتي يک شاخه گل روي قبرم بذاري

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 و ساعت 10:22 بعد از ظهر |
   

               

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 و ساعت 4:27 بعد از ظهر |

 هرگز حسرتي در هيچ کجاي دنيا اين چنين يکجا جمع نمي شود که در

 

 همين سه واژه کوتاه : " او دوستم ندارد.....

 

 

 

مشکل فقط همین بود دوستم نداشتی

 

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 و ساعت 4:22 بعد از ظهر |

دزد عشق

من اومدم ولي تونبودي

پرسيدم گفتند:خيلي منتظر موندي

ولي چون من دير كردم

طاقت نياوردي و رفتي

يكي گفت:با يه غريبه رفتي

آره ميدونم

اگه تو كار كس ديگه اي نبود

تو الان اينجا بودي

ولي نميدونم مقصر اين بازي كيه

من كه دير اومدم

يا تو كه نتونستي صبر كني و

با يه غريبه رفتي

راستي چه طوري با غريبه همسفر شدي و رفتي

خيلي دلم ميخواست ميدونستم ...

ميدونستم اون غريبه كيه وچه شكليه

چه طوري ؛آشنا شدين

چه طوري تونست تو رو كه ميگفتي اگه من بميرم هم منتظر تولد دوباره من ميموني،ازانتظارخسته كنه

كاش ميشد كه بدونم تو اين روزهايي كه منتظرم بودي

واست چه اتفاقايي افتاد

نميدونم ... نميدونم... نميدونم...

نميدونم كه ميدوني يا نه كه چرا من دير كردم

نميدونم كه ميدوني يا نه كه من واسه رسيدن به تو

تموم پلها رو خراب كردم

نميدونم كه ميدوني يا نه كه به خاطر تو

چند تا دلو شكستم...

 

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 و ساعت 11:3 بعد از ظهر |
|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 و ساعت 11:2 بعد از ظهر |

 

 

 

                           عشق مثل گنجیشک میمونه... اگه محکم

عشق مثه يه گنجيشك ميمونه ... اگه محكم بگيريش ميميره ... اگه شل

بگيريش مي پره ... پس سعي كن يه طوري بگيريش كه آروم تو دستات

 خوابش ببره

 

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 و ساعت 11:1 بعد از ظهر |
|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 و ساعت 10:59 بعد از ظهر |

سلام عزیزم

سلامی که چه رازها در آن نهفته است

عزیزم تو را همچو مرجانی ته دریا می بینم

 و دوست دارم در کنار تو باشم

و دریچه راز خود را به روی تو بگشایم

محبوبم

ای کاش پرنده مهاجر و خوش اوازی بودم

و در دستهای تو اشیانه می ساختم

ای کاش قطره اشکی بودم که از فروغ چشمانت تولد می یافتم

و بر گونه هایت بوسه می زدم

ودر هر گوشه از لبت می رفتم

و انگاه برای نوشتن خاطرات مرکب می شدم

وسپس مایه وجودت می شدم

اما به چه مشغول کنم دیده دل را که تو را می طلبد

و دیده تو را می جوید

عزیزم سوگند می خورم

که بهار را بخاطر زیباییش

 و گل را برای بویدنش

 و تو را بخاطر احساس پاکی که داری

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 و ساعت 10:56 بعد از ظهر |
|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 و ساعت 10:54 بعد از ظهر |

تکه های قلبم را با تو قسمت می کنم

شاید هیچ اثری بر این سرمای

زمستانی نداشته باشد اما......

برای لحظه ای می توانی گرمای

عشق واقعی را در دستانت حس کنی.....

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 و ساعت 10:49 بعد از ظهر |
|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 و ساعت 10:48 بعد از ظهر |

چقدر سخته

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت گرفته

 و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داده

 زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی

حس کنی که هنوز دوستش داری

 چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیوار تکیه بدی

 که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده

 چقدر سخته تو خیال ساعتها باهاش حرف بزنی

اما وقت دیدنش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه

دونه های اشک گونه ها تو خیس کنه

 اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز

 **دوسش داری**

 

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 و ساعت 10:46 بعد از ظهر |
|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 و ساعت 10:30 بعد از ظهر |

گریه کددم تا بدونی زندگی بی غم نمی شه

 

اگه دستم و بگیری از غروروت کم نمی شه

 

ساکت و صبور و عشق وقتی حوصله نداری

 

پیش حرفای دل من حرف عشق و کم میاری

 

لحظه هام تلخ و حقیرن

 

وقتی قهری با دل من

 

کاش چشات یه جاده میزد

 

از دل تو تا دل من

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 و ساعت 10:28 بعد از ظهر |
|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 و ساعت 11:24 بعد از ظهر |
|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 و ساعت 11:18 بعد از ظهر |

میخوام قلبمو بهت هدیه بدم ولی تو رو خدا مواظبش باش نه به خاطر اینکه قلبمه

واسه اینکه تو توشی..

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 و ساعت 11:16 بعد از ظهر |

آنگاه که با آسمان ابری دلت برق اميد شدی بر شام بی رنگم...

آنگاه که با ساز شکسته ی تنت آواز زندگی شدی بر دل تنگم...

آن زمانی که سوخته جان خنکای مرهمی شدی بر زخم دلم...

آن زمان که اشک باران گل خنده ی شوقی شدی بر چشم ترم...

به يقين قهرمان قله ی عشقی ،در روزهای زندگیم...

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 و ساعت 11:14 بعد از ظهر |
|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 و ساعت 11:7 بعد از ظهر |
گفتی بارون را دوست داری ولی زیر بارون چتر دست می گیری

گفتی برف را دوست داری ولی از گلوله برف می ترسی

گفتی گل را دوست داری ولی اونو از شاخه جدا می کنی

گفتی پروانه را دوست داری ولی اونو میگیری و میکشی برای البومت

گفتی پرنده ها رو دوست داری ولی اونارو میزاری توی قفس

چطور از تو نترسم وقتی که میگی تو را دوست دارم

زندگی زیباست نه به اندازه حقیقت

حقیقت تلخ است نه اندازه جدایی

جدایی تلخ است نه به اندازه تنهایی

 

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 و ساعت 12:44 بعد از ظهر |

من در غروب تنهايي دو چيز را دوست دارم اول گل را و ديگري تو را !گل را براي تو و تو را براي هميشه

هنوز جاي پات روي قلبمه هنوز داغي كه روي سينه ام گزاشتي هنوز سرد نشده هنوز آخرين لبخند تلخت از جلوي چشام پاك نشده هنوز نتونستم فراموشت كنم اما.....اينو بدون كه همه اونا كم رنگ شدن كافيه يه موج كوچيك بياد تا رد پات و پاك كنه،يه نسيم كوچيك بياد تا اون داغ و سرد كنه فقت مي مونه جاي اون داغ كه من به سوختن و ساختن عادت كردم

ميشه مثل يه قطره اشك بعضي ها رو از چشم انداخت ولي هيچ وقت نمي توني جلوي اشكي رو بگيري مكه با رفتن بعضي ها از چشم جاري ميشه

    

    

تو مرا نفهميدي يا نخواستي كه بفهمي نه شايد هم كه فهميده اي اما اين و بدون كه به اندازه بي رحميت دوستت دارم

دلم هر شب فرياد ميزند كه مي آيي آخه دلم نازنين ترين چوپان دروغگوي عالم است

خواهي كه جهان در كف اقبال تو باشد     خواهان كسي باش كه خواهان تو باشد

مرا در تابوت سياهي بگذاريد تا همگان بدانند كه سياه بخت بودم،چشمان مرا باز بگذاريد تا بدانن چشم انتظار از اين دنيا رفته ام دستانم را از تابوت بيرون بگذاريد تا همگان بدانند من به آنچيزي كه مي خواستم نرسيده ام ودر آخر يه پارچه سياه  بر تابوتم بكشيد تا همه بدانند هر چه ظلمت بود كشيدم

    

@پرسيدم هنگام غروب خورشيد چرا زرد رنگ است؟گفت :از بيم جدايي

گفتم عشق چيست ؟گفت آتش است،گفتم مگر ديده اي ؟گفت نه،در آن سوخته ام

@مي خواستم زندگي كنم در را بستند،مي خواستم ستايش كنم گفتند خطر ناك است،مي خواستم عاشق شوم گفتند گناه است،مي خواستم گريه كنم ،گفتند بهانه است،مي خواستم بخندم گفتند ديوانه است،به راستي سخن گفتم گفتند بيهوده است پس فرياد كشيدم..........زندگي را نگه داريد مي خواهم پياده شوم

@زندگي به من آموخت كه چگونه گريه كنم اما گريه به من نياموخت كه چگونه زندگي كنم،تو نيز به من آموختي كه چگونه دوستت بدارم اما به من نياموختي چگونه فراموشت كنم

@دقايق در زندگي هست كه دلت براي كسي اونقدئر تنگ مي شه كه مي خواهي از رؤياهات بكشي بيرون و توي دنياي واقعي بغلش كني

    

 

    

@اگه يه روز توپت افتاد خونه همسايه و اون با چاقو پاره پارش كرد دلگير نشو چون يه دوست داري كه حاضره قلبش و بندازه زير پاهات  تا با اون بازي كني

@اگه يه روز بهت گفتن 1000نفر دوست دارن فبدون يكيش منم*اگه يه روز بهت گفتند 100نفر دوستت دارن بدون يكيش منم*اگه يه روز بهت گفتند 10نفر هستند كه دوست دارن بدون يكيش منم*اگه بهت گفتند يه نفر دوست داره يقين كن كه اون منم*اگه بهت گفتن هيچكس دوستت نداره بدون من مردم

@اگه مي خواهي صد سال زندگي كني من دلم مي خواد يه روز كمتر از صد سال زندگي كنم چون من هرگز نمي تونم بدون تو زنده بمونم

@كاش چونان شمع مي توانستم بر بالينت بسوزم تا به تو گرمي بخشم ،چونان پروانه دورت بگردم تا از تو پرستاري كنم،وچونان بلبل عشق را برايت بسرايم تا دردها وغمها را فراموش كني ولي افسوس شمعي دوراز تو ام كه سوختنم را فايده اي نيست،پروانه اي كه مي گردم ولي بيهوده و بلبلي خاموش كه بايد سكوت كند

       

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 و ساعت 12:34 بعد از ظهر |
 

 

یک عمر نوشتم من وای از غم رسوایی            یک عمر سرودم من داد از دل شیدایی

یک عمر زدم آتش بر این دل تنهامن                تا سوزد و سازد با تنهایی و بی تابی

یک عمر نوشتم یار یک عمر نوشتم تو             یک عمر سرودم من تنها نُت رسوایی

آن شور و همه مستی آن عشق و همه هستی    فرسوده و گنگم کرد در بی سر و سامانی

یک عمر نشستم من شاید که تو باز آیی          چشمم به رهت خشکید اما تو نمی آیی

دیگر شده ام مأ یوس آخر تو کجا ماندی           من مانده ام و یادت در کلبه ی تنهایی

یک عمر شدم لیلی یک عمر شدم شیرین          شاید که رسد از راه مجنونی و فرهادی

اما اَسف و حسرت این ها همه اوهام است          دیگر تو نمی آیی .... دیگر تو نمی آیی

امشب شب آخر بود دیگر قلمم خشکید          قلبم ز تپش استاد روحم ز تنم بگریخت

فردا سر خاک من بازم تو نخواهی بود           می دانم و می سوزم... می میرم و می دانم

                           هرگز تو نمی آیی...هرگز تو نمی آیی

 

 

اگه تمامي ستارگان شب خاموش گردند و در چشمانت توانستي تنهايي شب را در ک کني و در ته اون دلت از ته دل واسه دردل کردن با يه دوست احساس نياز کردي فراموش نکن کسي هست که در اين شهر هميشه به ياد توست حسرت کشيدن را اين همه تلخ تصور نمي کردم ولي ياد گرفتم چون ديگر از اين به بعد هر ثانيه ام حسرت خواهد بود ...به وقت دوست داشتن ؛ به وقت انتظار کشيدن و حتي به وقت خنديدن

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 و ساعت 12:14 بعد از ظهر |

 

 

اجازه هست عشق تورو تو کوچه ها داد بزنم ؟

 


رو پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؟

 


اجازه هست مردم شهر قصه مارو بدونن

 


اسم منو عشق تورو توی کتابا بخونن

 


اجازه هست که قلبمو برات چراغونش کنم

 

پیش نگاه عاشقت چشمامو قربونیش کنم

 


اجازه می دی تا ابد سر بزارم رو شونه هات

 


روزی هزارو صد دفعه بگم که می میرم برات

 


اجازه می دی که بگم حرف عاشقانه هام تویی

 


دلیل زنده بودنم درد ترانه هام تویی

 

 


اجازه  دارم به همه بگم که تو مال منی

 


 ستارها اینو میگه که تو اقبال منی 

 


اجازه هست جار بزنم بگم چه قدر دوست دارم

 


بگم می خواهم بخاطرت سر به بیابون بذارم

اجازه تو دست تو اجازه من دست تو

 


خنده من خنده تو شکست من شکست تو 

 

 

آره عزیز اجازه هست قصه ام را با انتظار با تو ادامه بدم ؟!

 

 

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت 9:59 بعد از ظهر |
عشق واقعی

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند


زن جوان :
یواشتر برو من میترسم


مرد جوان :
نه ، اینطوری خیلی بهتره


زن جوان :
خواهش میکنم ، من خیلی میترسم


مرد جوان :
خوب ، اما اول باید بگویی دوستم داری


زن جوان :
دوستت دارم ، حالا میشه یواشتر برونی


مرد جوان :
مرا محکم بگیر


زن جوان :
خوب ، حالا میشه یواشتر بری


مرد جوان
:
باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت مرا برداری و روی سر خودت بگذاری آخه من

 

نمیتونم راحت برونم ، اذیتم میکنه


روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه
آفرید .

 

در این حادثه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد ، یکی از دو سرنشین زنده ماند و

 

دیگری درگذشت


مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود . پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی

 

 کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان

 

او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند


دمی می آید و بازدمی میرود . اما زندگی چیزی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی

 

می یابد که نفس آدمی را میبرد

 

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت 9:57 بعد از ظهر |
|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت 9:54 بعد از ظهر |
|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت 9:51 بعد از ظهر |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ