تبليغاتX
من بی تو تو بی من یعنی حسرت

2hamdam

مجید و فاطمه

2hamdam

http://2hamdam.blogfa.com

من بی تو تو بی من یعنی حسرت

من بی تو تو بی من یعنی حسرت

من بی تو تو بی من یعنی حسرت

دروجودم چیزی هست که تو را نجوا می کند
وتنهاعشق مرارهامیکندونوران
نگاهی است که توبه من روامیکنی
پس ای خورشیدشبهای امیدم
این عشق ونورراازمن دریغ نکن
وبرمن بتاب که بی تو
بی عشق تو بی نگاه تو
رو به غروب در حرکتم
مرا به طلوعی دیگر برسان
تقدیم به تک ستاره قلبم که نفسم با نفس او جان می گیرد و تا جان در بدن دارم فریاد میزنم که دوستش دارم

من بی تو تو بی من یعنی حسرت

من بی تو تو بی من یعنی حسرت
تقدیم به تک ستاره قلبم که نفسم با نفس او جان می گیرد و تا جان در بدن دارم فریاد میزنم که دوستش دارم

مي خواهم برايت مرهمي باشم ! ...

 

براي آن نگاه خسته اي که مي دانم ،...

 

 اميدش به لبخندي ست !

 

مي خواهم برايت  لبخند باشم ! ...

 

براي آن دلي که از اميد ، خالي ست !

 

مي خواهم دست هايت را در دست هاي آسمان بگذارم ...

 

تا باور کني آسمان هم ، براي تو آغوش مي گشايد !

 

من تو را مرهمي خواهم بود ، گرچه ...

 

دلــــــــــي دارم  ... که نيازمند يک مرهم است !

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 و ساعت 5:17 بعد از ظهر |
|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 و ساعت 1:55 بعد از ظهر |
تقدیم به مجنونم

لیلی زیر درخت انار نشست

درخت انار عاشق شد ، گل داد،سرخ سرخ...

گل انار شد داغ داغ......

هر اناری هزار تا دانه داشت

دانه ها عاشق بودند

دانه ها توی انار جا نمی شدند

انار کوچک بود دانه ها ترکیدند انار ترک برداشت

خون انا ر روی دست لیلی چکید

لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید مجنون به لیلی اش رسید

خدا گفت راز رسیدن فقط همین بود

کافیست انا ردلت ترک بخورد...

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در شنبه بیست و یکم بهمن 1385 و ساعت 11:27 قبل از ظهر |
|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 و ساعت 11:21 بعد از ظهر |

 

دلم که شکوه ز دست تو با خدا می کرد 

 

                             میان شکوه نهائی تو را دعا میکرد

 

به یاد توست همه لحظه های هستی من

 

                           دل تو کاش که یک لحظه یاد ما میکرد

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 و ساعت 11:21 بعد از ظهر |

بر سر قبر من بنویسید خسته بود                                                             اهل زمین نبود نمازش شکسته بود

 

بر سر قبر من بنویسید شیشه بود                                                           تنها  از این نظر که سرا پا شکسته بود

 

بر سر قبر من بنویسید پاک بود                                                                     چشمان  او  دا ئما  از اشک  شسته  بود

 

بر سر قبر من بنویسید این درخت                                                      عمری برای هر تبر تیشه دسته بود

 

بر سر  قبر من  بنویسید کل  عمر                                                                        پشت دری که باز نمیشد نشسته بود

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 و ساعت 11:17 بعد از ظهر |
|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 و ساعت 11:15 بعد از ظهر |

طوفان رفتنت قاصدک زندگی ام را به یغما بر د

کاش میدانستم که کدام بهانه،اشتیاق رفتن را در خیالت به تماشا نشست

تو رفتی و من در سوگ رفتنت،در میان فراموشی ها گم شدم.

آری تو مرا فراموش کردی ومن هنوزهم با دیدگانی اشکبارچشم به راهت دارم

وهنوز هم مانند پنجره های منتظر باران حسرت دیدارت رابا فروریختن اشکهایم 

به دست غربت می سپارم

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 و ساعت 10:18 بعد از ظهر |

لبت نه گوید و پیداست می گوید دلت آری

که اینسان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری

دلت می آید آیا از زبانی این همه شیرین

تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان آری

نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را

که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری

چه می پرسی ضمیر شعرهایم کیست ؟ آن من

مبادا لحظه ای حتی مرا این گونه پنداری

تو را چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت

به شرطی که مرا در آرزوی خویش مگذاری

چه زیبا می شود دنیا برای من ! اگر روزی

تو از آنی که هستی ای معما پرده برداری

چه فرقی می کند فریاد یا پژواک جان من !

چه من خود را بیازارم چه تو خود را بیازاری

 

 

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 و ساعت 5:12 بعد از ظهر |

اي خداي درياها! حال که نامه را خواندي اگر جوابش را هم نمي دهي؛

 

لااقل بطري را پس بفرست، تا نامه اي ديگر بفرستم. اين جزيره، فقط

 

همين يك بطري را داشت

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 و ساعت 5:10 بعد از ظهر |

بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد

 

                        دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 و ساعت 5:10 بعد از ظهر |
|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 و ساعت 5:9 بعد از ظهر |
دوست دارم  تا ابد

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 و ساعت 3:2 بعد از ظهر |

گلی را که دیروز

 

 به دیدار من ,  هدیه آوردی ,  ای دوست

 

دور از رخ نازنیـــــن تو

 

امروز پژمرد!

 

همه لطف و زیبای اش را

 

که در حســــرت به روی تو می خورد و

 

هوش از سرما به تاراج می برد,

 

گرمای شب ,  برد

 

صفای تو اما ,  گلی پایـــدار است

 

بهشتی همیشه بهار است

 

گل مهرتو در دل و جان

 

گل بی خـــــزان

 تا که من زنده ام ماندگاراست  

وقتی نیستی گل هستی خشک وبی رنگ می شه  نمی دونی چقدر دلــــــــم برا ت تـــــنگ می شه

وقتی نیستی گل های باغچه نگـــــاهم می کنن

با زبون بسته محکوم به گنـــــاهم می کنن

گل ها می گن با داشتن یه دنیا خــــــاطره

چرا دیوونگی کردی و گذاشتی که بره

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 و ساعت 2:3 بعد از ظهر |
در چشمانت چيست که مرا به سوي خود ميکشد؟ 

       در گرمي دست هايت چيست که دستهايم آنها را ميطلبد ؟

           در آينه چشمهايم بنگر چه ميبيني؟ آيا ميبيني که تو را ميبيند؟

                صداي طپش قلبم را ميشنوي که فرياد ميزند

 دوست ندارم که بگويم دوستت دارم.

 دوست دارم که بداني دوستت دارم

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 و ساعت 1:58 بعد از ظهر |
دوستت دارم مجید عزیزم
|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 و ساعت 11:18 بعد از ظهر |
|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 و ساعت 10:58 بعد از ظهر |

 

بگذار تا بگویند ما بی غمان مستیم در گوشه خرابات

 

پیمانه را شکستیم بگذار بعد عمری شعر و ترانه خواندن

 

حتی خدا نفهمد معشوقه می پرستیم!!!

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 و ساعت 10:57 بعد از ظهر |
حسرت عشق
|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 و ساعت 10:55 بعد از ظهر |

عشق …

                                                          
بخشيدن است هنگامي كه فراموش كردن سخت مي نمايد


دستگيري است و رها نكردن


اميدوار كه فردا چون امروز پر شكوه خواهد بود


بازگويي رازها و نجواها


و لذت بردن از شبهاي غرق در ستاره


و از همه مهمتر


عشق…


آن است كه بداني ديگر تنها نخواهي ماند.  

 

                                                 

Love is ….


Love is…….


Forgiving even though it's hard


To forget


Holding hands and never wanting


To let go


Hoping that tomorrow will be as


Wonderful as today


Sharing secrets


And start spangled nights


And most importantly


Love is….


Knoeing that you'll never be only again.

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 و ساعت 10:52 بعد از ظهر |
تماشايی ترين تصوير دنيا می شوی گاهی

دلم می پاشد از هم بس که زيبا می شوی گاهی

حضور گاهگاهت بازی خورشيد با ابر است

که پنهان می شوی گاهی و پيدا می شوی گاهی

به ما تا می رسی کج می کنی يکباره راهت را

ز ناچاريست گر هم صحبت ما می شوی گاهی

دلت پاک است اما با تمام سادگيهايت

به قصد عاشق آزاری معما می شوی گاهی

تو را از سرخی سيب غزلهايم گريزی نيست

تو هم مانند حوا زود اغوا می شوی گاهی

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 و ساعت 1:31 بعد از ظهر |
اولین عشقم تـــو بودی اخرین عشقم تو بودی

رفتی از من دل گرفتی با گپ مردم نمــــودی

درد و اندوهم فزودی در سکوت نیمه شبها

با خودم تنها نشستم نغمه مرگو سرودم

کاش هر گز من نبودم کاش هرگز من نبودم

خود بگو با من چه هستی سرکش و مغرور و مستی

عشق یعنی نیمه مردن رشتهء هستی بریدن

آه ای عشق باز کجائی از جهان حسن هایی

با دل افسرده من ساله شد آشنایی

کاش هرگز من نبودم کاش هرگز من نبودم

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 و ساعت 1:22 بعد از ظهر |

بر صليبم ،

ميخکوب !

خون چکد از پيکرم ، محکوم ِ باورهای خويش .

بوده ام ديروز هم آگاه ، از فردای خويش .

مهرورزی کم گناهی نيست ! می دانم .

سزاوارم ، رواست .

آنچه بر من می رسد ، زين ناسزاتر هم سزاست

در گذرگاهی که زور و دشمنی فرمانرواست .

*

مهرورزی کم گناهی نيست !

کم گناهی نيست عمری ، عشق را ،

چون برترين اعجاز ، باور داشتن .

پرچم اين آرمان پاک را

در جهان افراشتن .

پاسخ آن ، اين زمان :

تن فرو آويخته !

با نای ِ بی آوای خويش !

*

ساقه ی نيلوفری روييد در مرداب ِ زهر !

ای همه گل های عطر آگين ِ رنگين !

اين جسارت را ببخشاييد بر او ،

اين جسارت را ببخشاييد !

جرم نا بخشودنی اين است :

« ننشستی چرا بر جای خويش ؟ »

*

جای من بالای اين دار است با اين تاج ِ خار !

در گذرگاه ِ شما ،

اين تاج ، تاج ِ افتخار .

جای من، تا ساعتی ديگر ، ازين دنيا جداست ،

جای من دور از تباهی های دنيای شماست ؛

ای همه رقصان !

درون قصر ِ باورهای خويش !

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 و ساعت 1:10 بعد از ظهر |

منو ببخش عزیز من اگه می گم باهام نمون

 

دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون

 

 ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش

 

با پول اون نخ خریدم  زخم دلم رو بستمش

 

همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم

 

تو عشقتو ازمن بگیر من واسه تو خیلی کمم

 

بین من و تو فاصله است  یک در سرد آهنی

 

من که کلیدی ندارم   تو واسه چی در می زنی

 

این در سرد لعنتی  شاید که نخواد وا بشه

 

قلبتو بردار و برو قطار داره سوت می کشه

 

همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم

 

تو عشقتو از من بگیر من واسه تو خیلی کمم

 

من واسه تو خیلی کمم

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 و ساعت 1:0 بعد از ظهر |
|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 و ساعت 12:59 بعد از ظهر |

 

گفتمش: دل ميخري؟! پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم

 

ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روي خاک افتاده بود جاي پايش روي دل

 

جا مانده بود

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 و ساعت 0:11 قبل از ظهر |

اديسون: رمز موفقيت سه چيز است... تلاش، تلاش، تلاش

بیمار عشق به دنبال علاج نیست, زیرا درد عشق برایش مطلوب تر از سلامتی است.

 

 

قلبی داشته باش که هرگز سختی سنگ را به خود نگیرد

و احساسی داشته باش که هرگز آزار دهنده نباشد.

                        

                                                  چارلز دیکنز

 

عشق، شهپریست که خدا به انسان داده، تا با آن به نزد او بپرد.

 

                                                   میکل آنژ

 

برای ان که ارزش خوشبختی را بشناسیم باید به همان

درجه احساس رنج کنیم.

 

ادگار آلن پو

 

عشق بلائی است که همه خواستارش هستند. بی عشق زندگی محال است.

 

افلاطون

 

از نزدیکی به کسی که قادر به حفظ اسرار و رموز زندگی خود نیست،

پرهیز نما.

 

افلاطون

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 و ساعت 0:7 قبل از ظهر |
بوسه

به هم كه مي رسيم 3 نفريم: * من و تو و بوسه از هم كه جدا

 

مي شويم 4 نفريم: تو و تنهایی، من وعذاب....

 

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 و ساعت 0:6 قبل از ظهر |
گلایه
|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 و ساعت 0:1 قبل از ظهر |

ديروز كه فرياد زدي دوستت دارم گفتم نمي شنوم لطفا بلند تر!

فردا كه به آرامي گفتي ديگر دوستت ندارم گفتم : هيس !! چرا داد مي زني

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 و ساعت 11:34 بعد از ظهر |
|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 و ساعت 4:49 بعد از ظهر |

  يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم 

 

                  ترس تموم وجودمو برداشت

 

                  که شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم!

 

                  سريع از کنار مرداب دور شدم.

 

                 حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم

 

                 دنبال يه گل نيلوفر مي گردم

 

                 که از تنهايي نميرم

 

                 و حالا مي فهمم ...

 

                 گل نيلوفر مغرور نيست

 

 

            اون خودشو وقف مرداب کرده...

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 و ساعت 4:17 بعد از ظهر |
 

 ای عاشق در انتظار چه نشسته ای

 

    در انتظار بادهای پاییزی

 

         یا بارانهای بهاری

 

             برگهای زرد

 

               و یا شکوفه های ارغوانی

 

                   در انتظار کدامی؟

 

                       انتظار بیهوده است!

 

                           پنجره را باز کن

 

                               جدار را بشکن

 

                                      غبار را بشوی

 

                                         و خاطره ها را به خاطره ها بسپار

 

                                              تا پایان پایانها مانده است

 

                                                   این است زندگی این است روزگار !

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 و ساعت 3:57 بعد از ظهر |
توی دنیا چی میخوای که به پاهات بریزم
همه هستیمو من به سراپات بریزم
لب پر خنده میخوای بیا لبهام مال تو
 چشم پر گریه میخوای هر دو چشمام مال تو
بیا تا برات بگم من وجودم مال تو 
بذار تا فدات بشم من غرورم مال تو
اگه بازیچه میخای بیا قلبم مال تو
اگه رودخونه میخوای سیل اشکام مال تو
چرا من بی تو بمونم نمیدونم نمیتونم
واسه زندگی کردن تو رو میخوام خوب میدونم
تو بدون عشقم تو هستی 
برا من زندگی هستی

 

 

يکي بود يکي نبود اوني که بود تو بودي و اوني که نبود من بودم يکي داشت و يکي نداشت اوني که داشت تو بودي واوني که تو رو نداشت من بودم يکي خواست و يکي نخواست اوني که خواست تو بودي و اوني که بي تو بودن رو نخواست من بودم يکي آورد و يکي نياورد اوني که آورد تو بودي و اوني که جز تو به هيچ کس ايمان نياورد من بودم يکي برد و يکي باخت اوني که برد تو بودي و اوني که دل به تو باخت من بودم يکي گفت و يکي نگفت اوني که گفت تو بودي و اوني که "دوست دارم" رو جز تو به هيچ کس نگفت من بودم يکي موندو يکي نموند اوني که موند تو بودي و اونی که بدون تو نموند من بودم

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 و ساعت 3:29 بعد از ظهر |

چشم من باشد به راهت هنوز

قلبم را تقديمت ميکنم تا بداني بي رياترينم

اشکي براي اندوهت ميريزم تا بداني پر احساس ترينم

شوق وصال حس غريبي است برايت ترسيم ميکنم

حس خوشبختي را تا بداني خوشبخت ترينم

موجي از عشق را بر ساحل وجودت ميفرستم

تا بداني عاشق ترينم و شعرم را تقديمت ميکنم

تا بداني که من ساده ترينم

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 و ساعت 3:25 بعد از ظهر |
|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 و ساعت 3:7 بعد از ظهر |

اولين باد پاييزي پرپر شد . با وفا ترين دوست به مرور زمان بي وفا شد . اين پرپر شد ن از  زيبا ترين گل با

گل نيست از طبيعت است و اين بي وفايي از دوست نيست از روزگار است

من روزها رو سر كني  مي رسد روزي كه بي

مي رسد روزي كه مرگ رو باور كني

مي رسد كه تنها در كنار قبر من شعر هاي كهنه ام رامو به مو از بر كني

 

 

آرزو

كاش بر ساحل رودي خاموش ، عطر مرموز گياهي بودم
چون بر‌آنجا گذرت مي‌افتاد به سروپاي تو لب مي‌سودم
كاش چون ناي شبان مي‌خواندم به نواي دل ديوانه تو
خفته بر هودج مواج نسيم مي‌گذشتم زدر خانه تو
كاش چون پرتو خورشيد بهار سحر از پنجره مي‌تابيدم
ازپس پردة لرزان حرير رنگ چشمان تورا مي‌ديدم
كاش چون آيينه روشن مي‌شد دلم از نقش تو و خنده تو
كاش چون برگ خزان ، رقص مرا
نيمه شب ماه تماشا مي‌كرد
در دل باغچة خانة تو

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 و ساعت 2:35 بعد از ظهر |

بده دستاتو به دستم تا با هم کلبه بسازیم
کلبه ای پر از من و تو
از من و تو ما بسازیم
دور بشیم از همه مردم
واسه درد هم بیمریم
با ستاره ها بخوابیم
با ترانه جون بگیریم
کلبه ای اندازه عشق
باغچه ای و حوض و گلدون
سر تو باشه رو شونم
مثل لیلی مثل مجنون

 

کاش که یه روز با همدیگه                          سوار قایق می شدیم

دور  از  نگاه  آدما                                      هر دومون عاشق می شدیم

کاش آسمون با وسعتش                           تو دستامون جا می گرفت

گل های سرخ دلمون                                  کاش بوی دریا می گرفت

کاش که یه ماهی قشنگ                           برای ما فال میگرفت

برامون از فرشته ها                                    امانتی بال می گرفت

|+| نوشته شده توسط مجید و فاطمه در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 و ساعت 2:30 بعد از ظهر |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ